حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

2/5/91

                                                با کلی استرس روی تخت خوابیدم و منتظر شدم تا دکتر بیاد و شروع کنه قلبم تند تند میزد دکتر دستگاه پروپ رو گذاشت روی دلم و بعد با سر رفت تو مانیتور مثلا داشت به دقت بررسی می کرد . . نمی تونست یه جای ثابت نگهت داره . . بعد از چندین دقیقه بالاخره لب باز کرد و به تایپیست گفت که بنویسه ولی اونی که من می خواستم بشنوم رو نگفت...
25 ارديبهشت 1392

6 ماهگی شاهزاده کوچولو

دیگه اون نبض ها و ابراز وجود های کوچولوت تبدیل شدن به مشت و لگد هایی که از روی پوست مامانی میزنه بیرون جوری که بابایی هم میفهمه و خندش میگیره هر چند که  ضربه های جانانه به جاهای حساس مامانی میزنی و جیغمو در میاری ولی باز صبح که از خواب بیدار میشم اولین چیزیه که منتظرش هستم همین مشت های اهنین توئه و به محض اولین حرکت کلی قربون و صدقت میرم و ارامش میگیرم و خدا رو شکر می کنم بعد از اینکه هفته گذشته یه سونوگرافی دیگه رفتم تا مطمئن بشم تو یک پسملک ناناز هستی اسمی که برای تو انتخاب کردین رو علنی کردیم                       ...
25 ارديبهشت 1392

آغاز هفت ماهگی

ا مروز تو وارد هفت ماه شدی  و ما داریم کم کم خودمونو برای ورود تو اماده میکنیم هر چقدر به روز موعود نزدیک تر میشیم نگرانی ها ودلشوره های من بیشتر میشه به روزهای با تو بودن فکر میکنم به مراقبت هایی که احتیاج داری به وظایفی نسبت به تو دارم به آینده ی تو .. به تربیت صحیح تو... ... به اینجاش که میرسم یه سنگینی توی وجودم حس میکنم سنگینی یه مسئولیت مهم . .   آخه من یه مامان کوچولو هستم یه مامان بی تجربه واقعی از خدا می خوام که کمکم کنه                  ...
25 ارديبهشت 1392

ترانه مادری

. . دستمو می گذارم روی دلم مثل یه موج از زیر دستم رد می شی قلبم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوورررری میریزه پایین باورم نمیشه تو همون آلبالو کوچولوی من هستی که الان این جوری تو دل مامان بالا و پایین میری باورم نمی شه که داره یه عضو جدید بهمون اضافه میشه یه عضو جدید از گوشت و پوست خودم باورم نمی شه دارم  "مـــادر" میشم ولی چشمه های مهر مادری رو توی وجودم حس میکنم که داره یواش یواش می جوشه گاهی اوقات وقتی حرکت می کنی ناخودآگاه قربون صدقت می رم همش لحظه های با تو بودن رو تصور می کنم لحظه ای که راه میری، زبون باز می کنی، شیطنت هات یا حتی پوشک عوض کردنت   ...
25 ارديبهشت 1392

روز مادر

انقدر واژه مادر عمیقه که توی خودم نمیبینم که دارم یه مادر میشم هر چند هنوز یه مامان کامل نشدم اما به محض تولدت منم میرم جزء مامانا و بهشت میره زیر پاهام البته به یمن وجود تو عزیزم ...
25 ارديبهشت 1392

دیدار دوباره

چهار شنبه  من برای بار دوم و بابایی برای اولین بار روی ماهتو دیدیم به محض اینکه تصویرت روی صفحه ظاهر شد بابا خم شد تو شیشه مانیتور و یه لبخند عمیق رفت روی لباش کلی دست تکون دادی انگشت شصتتو خوردی و دل بابا رو بردی توی 12 هفته 4روزگی بودی و اندازت 61 *21 میلیمتر دکتر گفت همه چیزت برای این سن خوبه الحمدالله ایشالا که سالم و تندرست پا به این دنیا بذاری دوست دارم و می بوسمت     ...
25 ارديبهشت 1392

بسیار سفر باید تا پخنه شود خامی سفر شماره (1)

اولین مسافرت تو به خطه سر سبز مازندران به همراه بابابزرگ و مامان بزرگ   که همه فکر می کردند تو بچه ی اونایی نه من :(   خوب این خیلی هم بد نبود و همسفرای دیگه ای که بعدا معرفی میشن توقفی در بابلسر سری به دوست پدر بزرگ اینجا پشت بوم پاژ دوست پدربزرگ بود و بسیار سرد اولین ساحلی بود که رفتی ولی چون خیلی سرد بود تو از پشت شیشه ها ساحل رو نگاه کردی ولی مقصد اصلی ما اونجا نبود مقصد اصلی ما یکی از زیباترین ساحل های مازندران بود یعنی نور دریای نور دیدنی و با وجود تو دیدنی تر بود   و آسمونش هم آبی تر درست همین جا بود که عشق بابا هم به تو  عمیق تر ...
24 ارديبهشت 1392